X
تبلیغات
اسب های بی سوار
                                      به پسران شبه خانواده (بهزیستی) 

کاش پسرم بودی

تادر پیاده روهای عصر

ویترین ها را خالی می کردم

از تفنگ های بادی و آبی

همه پول را می دادم

دفتر نقاشی

تا چشم مشرقی بکشی

که زیر باران خدای خودشان می شوند

روزها دور ازچشم من

کناربوته های گل سرخ

برای کولیان پارک نشین

سرود پنج شنبه را با لورکا بخوانی

وجمعه را

در مثلثات وهندسه

تا دعای صبح بکشی

ومن

حقوق وخریدها را 

در اجباری به من نام زندگی

با تو پر رنگ کنم

اما((توپسر همه مادران زمینی))

که رهایت کرده اند

تا در شیفت های حق الزحمه

در چشم هایت گریه کنم.

.................

1-من پسر همه مادران زمینم : مجموع شعر هیوا مسیح









+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:30 توسط کوهی |

پوک می زند

به دستور زبان

در خلسه رگ های متورم

زندگی را پس می دهد

تا به شرط چاقو ببازد

به سرودی که قسمت

برایش دعا کرده بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 8:50 توسط کوهی |

روز

شب

شب

روز

در پاسخ کدام آواز صدایت بزنم

تا کمی صبح برسد.

...............

دوستان و علاقه مندان زبان کردی
استاد سروش  لطف کردن چند نمونه ازاشعار بنده رو به زبان کردی ترجمه و در وب
که سکه سور  گذاشتن برای مطالعه می توانید به قسمت صفحات وب ایشان مراجعه کنید.
آدرس وب که سکه سو:                                               

Keskesor.persianblog.ir

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 8:44 توسط کوهی |

چقدر صبر بد است

وقتی هر روز

اولین گریه ام را تاب می آورم

زایشگاه تعطیل نمی شود

مادرها جا نمی زنند

این درد خوشایند نمی شود

چرا

چرا

زیر زمین گونه های شرم را

در این صدا خیس نمی کنند

تا بنویسم

چقد ر آدم ها حوصله دارند

درد چقدر عزیز می شود

وقتی لباس های خودت را می پوشی .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 8:58 توسط کوهی |

فکر کن

چگونه می توانم

در کنار تو باشم وقتی حادثه خبر نمی دهد

با استخوان هایی که

در درک ماندن

ترک برداشته اند.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 7:57 توسط کوهی |

زن

عشق را بو می کشید

در پیراهنی که

روی بند پهن می شد.

عشق در حیات

می ماند

که همسرش دست پر بر می گردد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 13:45 توسط کوهی |

برقص

ماه من

در خاطره خواهرت که رقاصه است در شمارش بلیط ها

چنگ بزن

با یاد خواهری که در خلیج گنگ

دراز می کشد کنار مردی که در آینه کلاه می پوشد

برقص

ماه من

تا تورا ببینم

که در ذرات یگانه رها می شوی

تا ((آلبرت)) با خیال راخت

انرژ ی را مساوی جسم برهنه ات کند

ودر چند قدمی قطار

به توان زن بودنت برسی.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 18:38 توسط کوهی |

می نویسم شاید باران

ره آوردش بوی کاغذهایی باشد

که دارند در ذهنم

سزارین می شوند

هرزگی لاشه هایی که زیر هر پل ردپایی دارند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 16:29 توسط کوهی |

زنان تاریخ خورده

زنان ساعتی

شیررا خشک به خانه می برند

تا در سرزمین شیرو شکر

مترسکی سر بکشد

در ارتفاع مزارع پست

مزد بگیرند

غروب به غروب

اتفاقی سقط می شود

از قار قار کلاغ ها

در دره پرت شده از حجم بلیط ها

همیشه چیزی کم می آید

تا زنی قربانی شود

و آدم ها را ادامه دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 18:0 توسط کوهی |

روزگار

چاقوي مرا تيز مي كني

تادر سربلندي سگان ولگرد

با توباشم ؟

در ساعت هاي پي در پي

در ذهن حيض

ماه ها را

تكراركنم

تا تنم در كشت ديم

به فصل برداشت تو برسد؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 7:21 توسط کوهی |